ناهماهنگ

و من خوب میدانستم که هیچ چیز زندگی ما جز تپش های نامنظم قلبمان ،باهم، هماهنگ نیست

اتفاقایی که مغزم از پس فهمش بر نمیاد!

امروز انقدر اتفاقای عجیب و غریب افتاده که برای خلاصی از فکر و خیال فقط باید خودمو خاموش کنم...

مرحله اول المپیاد ...

جلسه اساتید و من...

دهن لقی استاد!

دهن لقی خودم...

حرفای استاد ...

عجیب شدن رفتار چن نفر ...

دیگه باید برم خاموش شم...

.....

خوشا فاضل که میگه:فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست!

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

نمی دونم چی میشه!

جزاهاش عااالی ...

مدنی هاش بد نبوووود...

بین الملل هنوزم نمیدونم...چیکار کردم!

....

مغزم هیچی واسه تحلیل نداره دیگه!

میانترم ساعت دو رو چیکااار کنم ???😥

.....

دعا دعا دعا لطفا!

۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

ابهام سوء تفاهمه!

خداوندا؟

رشته از این مبهم تر نبود نصیب ما کنی؟

این رشته های ریاضی میگن ۱۰+۱۰=۲۰

لامسباااا.چی به اضافه چی رو شما رو به یه نتیجه میرسونه؟چی به دست میاری!اصللااااا؟

اه!اصلا چی به چیه؟من کی ام؟تو کی ای؟

(وی روز میانترم ساعت ۶ از خواب خوش برخاسته و درس امتحان ساعت ۸ اش را شروع کرده به خواندن...!و در نهایت از ۱۲ نمره ۱۰ و نیم گرفته است و دااارد دیوانه میشود)

......

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

دختره سرکش!

من یه شب بارونی نخوام درس بخونم باید کیو ببینم؟

همه رفتن به بهانه اینکه فاطی درس داره بذار بشینه بخونه!

من نمیخوام درس بخونم اصلا...

منم میخواستم برررررم!😥😭😭😭🤧ولی خب...نرفتم!

میدونین دلم چی میخواد؟

 لبو و باقالی داغ میخوام...زیر چتر دکه ...تو گنج نامه ای... عباس آبادی ...جایی!یه جوری این پا و اون پا کنم از سرما و لبو بخورم...خب چیه؟

حوصله کتابام رو ندارم به این هوای خوب!

 

۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

اندر حکایت روز دانشجو...

خب ...

سلام...

روز دانشجو بود امروز ...مبارک همه!

استاد عزیز ما امروز فرخنده رو گذاشته بودن واسه میانترم...فک نکنین لغوش کرد یا چی ها...نه...میانترمو گرفت عین چیییییی...

بعدشم همه کلاسو بستنی مهمون کرد...که دستش درد نکنه...

بعدش من فهمیدم آزمونم به جایی که فردا باشه پس فرداس ...

بعدش من حساب کتاب کردم که پس فردا میانترم جزا هم دارم:||||

بعدش اون رفیقم که شکست عشقی خورده بود با یه صحنه پرفکت دیگه مواجه شد و اون طرف اومد به قصد عذر خواهی و غلط کردم....

بعدش ایشون قبول کرد...

بعدش من هرچی از دهنم دراومد به اون رفیقم گفتم و درنهایت براش آرزوی عقل کردم و زدم از دانشگاه بیرون...

....

ما دانشگاه را دوست (ن)داریم!

ما در دانشگاه به تحصیل علم (هم)میپردازیم!

دانشگاه جای خوبی است...

پدرم میگوید همه آنهایی که به دانشگاه میروند باید دغدغه علم داشته باشند و سرشان توی کتاب هاایشان باشد ...ما میدانیم پدر ما درست میگوید اما ...هیچی!

ما خیلی درس خواندن را دوست داریم عاشقش هستیم یعنی!اما دوستمان...

...آن آقایی که ترم یک کت شلوار میپوشید ...هیچی!

خسته نباشیم هممان...

خدا نگهدار!

 

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
حالا که رفته ای،
پرنده ای آمدست، در حوالی همین باغِ رو به رو

هیچ نمی خواند،
فقط می گوید:

کـــو کـــو؟!

....
مینویسم
به یادت ...
به امیدت ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان